این بارشعری از سید حسن حسینی را در وبلاگ قرار می دهم به این امید که شاید بیشتر با او آشنا شویم اما واقعاً چقدر دیر، زمانی که او دیگر در میان ما نیست.
برگزیده ای از مثنوی مردابها و آبها:
ماجرا ین است کم کم کمیت بالا گرفت جای ارزشهای ما را عرضه کالا گرفت
احترام یاعلی در ذهن بازوها شکست دست مردی خسته شد پای ترازوها شکست
فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد
با کدامین سحر از دلها محبت غیب شد؟ ناجوانمردی هنر، مرداننگی ها عیب شد؟
خانه دلهای مارا عشق خالی کرد و رفت ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت
سر سرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت
باغهای سینه ها از سروها خالی شدند عشقها خدمتگزار پول و پوشالی شدند
از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد کله احساس های ماورایی پوک شد
آتشی بیرنگ در دیوان و دفترها زدند مهر باطل شد به روی بال کفترها زدند
اندک اندک قلبها با زرپرستی خو گرفت در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت
غالبا قومی که از جان زر پرستی می کنند زمره بیچارگان را سر پرستی می کنند
زرپرست سرپرست و سرپرست زرپرست لنگی این قافله تا بامداد محشر است
از همان دست نخستین کجروی ها پا گرفت روح تاجر پیشگی در کالبدها جا گرفت
کارگردانان بازی باز با ما جر زدند پنج نوبت را به نام تاجر و کاسب زدند
روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد
سالکان را پای پر تاول ز رفتن خسته شد دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد
سازهاس سنتی آهنگ دلسردی زدند ناکسان بر طبلهای ناجوانمردی زدند
تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سیاهی ها به جان ها خیمه زد روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد
صبح را لا جرعه کابوس سیاهی سر کشید شد سیه مست و برای آسمان خنجر کشید
تیغ و آتش را دگر آن حدت موعود نیست در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست
از زمین خنده خار اخم بیرون می زند خنده انگار از شکاف زخم بیرون می زند
خنده های گاه گاه انگار ره گم کرده اند یا که هق هق ها تقید در تبسم کرده اند
آنچه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است پوزخند آشکار و گریه پنهانی است
گر چه غیر از لحظه ای در چهره ها پاینده نیست پوزخند است این شکاف بی تناسب خنده نیست
الغرض با ماله غم دست بنایی شگفت ماهرانه حفره لبخندها را گل گرفت
قبطیان فتنه گر جا در بلندی کرده اند ساحران با سامری ها گاو بندی کرده اند
من ز پا افتادگان گلخانه ها را دیده ام بال ترکش خورده پروانه ها را دیده ام
انفجار لحظه ها، افتادن آوا، ز اوج بر عصبهای رها پیچیدن شلاق موج
دیده ام بسیار مرگ غنچه های گیج را از کمر افتادن آلاله افلیج را
در نخاع بادها ترکش فراوان دیده ام گردش تابوت ها را در خیابان دیده ام
در خیابان جنون،در کوچه دلواپسی کرده ام دیدار با کانون گرم بی کسی!
دیده ام در فصل نفرت در بهار برگ ریز کوچ تدریجی دلها را به حال سینه خیز
سروها را دیده ام در فصل های مبتذل خسته و سر در گریبان-با عصا زیر بغل-
تن به مرداب نهیب خستگی ها داده اند تکیه بر دیواری از دل بستگی ها داده اند
پیش چنگیز چپاول پشت ها خم کرده اند گو شه ای از خوان یغما را فراهم کرده اند
ما جرا این است، آری ما جرا تکراری است زخم کهنه است اما بی نهایت کاری است
از شما می پرسم آن شور اهورایی چه شد بال مواج و خیال عرش پیمایی چه شد
هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد
شور غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟ ای عزیزان رستخیز ناگهان ما چه شد؟
سید حسن حسینی
برگرفته از کتاب گزيده اشعار دفاع مقدس