تبليغاتX
یار در خانه و ما... - بر دار کردن محمودک والی و باقرک داروغه!

 

امروز که من این قصه آغاز می کنم بر نبشتن ، از آن قوم که محمودک والی خواستند که بر دار کنندی، همه زنده اند! و بسیار مشغول بر سعی تلاش در بر دار کردن وی، هر چند که هنوز نتوانستند و نتوانست بر دار کردن وی. خواجه بوخاتم یزدی چند سال است تا از دولتش بگذشته است و هر چند ما را و محمودک والی را و دوستان محمودک والی را، از وی بد بسیار آمد، لذا ما را به وی کار نیست و وی و دوستان را هنوز بر محمودک و دوستان کار!

این بو خاتم را مردی امام زاده و محتشم و ادیب بود(!؟)، اما زعارتی در طبع وی و دوستان موکد شده بود، وَ لا تَبدیلَ لِخَلقِ اللهِ!

و همین چشم نهاده بودی تا مردی از مخالفان وی بر کار آمده و موفق گردد و وی و دوستان همت در تخریب و تطمیع و تهدید وی گذاشتندی! این مرد از کرانه بجستی و فرصتی جستی در دوم خرداد سنه هفتاد و شش شمسی گوی سبقت از سایر رقبا بدزدید و اگر چَشمی داشته باشید تا روز بد ببیند،المی بزرگ پس از هشت سنه بر ما چاکران درگاه و مردم تحت الامرش به کمک یاران خالصش رساندی و آن لاف زدی که ما چنین کنیم  و چنان کنیم و آزادی دهیم و ... و از آن پس هر کس از مخالفان به هر صورت بر کار نشستی و موفق گشتی، چنان در کار وی خلل ایجاد کردی که وی راهی جز بر دار شدن نمی پذیرفت(!؟)

علی ایحالن، محمودک والی پس از شش سال از حکومت بوخاتم و پس از چار  سنه که یاران بوخاتم بر مُلک بلدیه مدینه طهران تکیه زده بودند، با رای و نظر مردمان آن بلاد بر راس آن کار آمدی،بدون در نظر گرفتن حال بوخاتم و یاران! و در عرض گذشت سالی از عمر مُلکش چنان محبوبیت بر وی فائق آمد که بوخاتم و یارانش ابن رمضان و بو ابطح و مکتوبات و ممهورات تحت امرشان... به یکباره بر آشفتند تا از وی که ناکارآمدی ایشان را بر عیون خلق عیان کرده بودی، انتقامی سخت برگیرند و وی بر دار کنندی! تا نشان دهندی که شعار تحمل مخالف تا کجا بر مُلک ایشان حکم می راندی!

و بوخاتم با جاه و نعمت و مردمش(یارانش) در جنب محمودک والی یک قطره آب بودی از رودی! هرچه بوخاتم و یاران وی بر عریضه محمودک می سرودند تا وجهه وی بر عیون خلق خراب کنند، مردم بر در گوش یک دیگر چنان ندا دادندی که:« از هرچه بوخاتم و یاران مثال داد از کردار زشت در باب این مرد، از ده یکی رفتی و بسیار محابا رفتی »(!!؟) و به بلاد ایران با مکتوباتش و یارانش چنان در بلخ دمید که ناچار محمودک بر دار باید کرد و خلق چنان کریم و حلیم بودند که جواب نگفتی!؟

همچنین،خلق را سوال پیش آمدی که چه حجتی و عذری باید کشتن این مرد را؟! و بوخاتم در حال هیچ نگفتی ولی این بدان معنی نبود که وی هیچ نخواهد گفت! روزی از روزهایی که هنوز در اوایل اثبات بر دار کردن وی بودندی، و یاران بوخاتم ندانستند که از چه رو بهانه بیشتر بر تخریب وی بیابند. و بوخاتم را که هنوز از مُلکش چندی باقی بود، مجلسی پیش آمد با فرهیختگان قوم. چون وی را رسم بر این بود که به هر کجا عزم بر رفتن کردی با اسکورت ویژه برفتی، آن روز موعود چون مسیر از خوش آب و هواترین نقطه مدینه طهران،نیاوران، بر مقصد بود کمی وی در شلوغی معابر شهر بماندی و چنان کف نفس از دست بداد و چنان بهانه ای بر جواب مردم که حجت خواستند بیافت که همانجا وی را بر ملامت گرفت، که محمودک بیچاره فردای آن روز در مقام از دفاع خود بر آمد که:« گر بوخاتم از نیاوران بر محل خود نمی رفت، چنین نمی شد!» و از فردای ان روز بود که بوخاتم و یاران را صفرا بجنبید و  واجب آمد بر دار کردن محمودک!. از آن رو، از فردای آن روز بود که مکتوبات بوخاتم عکس های زمان زمامداری یاران خویش بر مُلک طهران بر صفحه اول جریده خویش نگاشتند و آن را نمونه ای از زمامداری وی بر مُلک طهران دانستندی(!!؟) و روزی ملاقات وی از مردم را که مستقیم صورت می پذیرفت بی فایده دانستندی و روز دیگر حق وی بر مدیریت ملک را کمک بر وی دانستند و... قس علی هذا!

و آن روز ها و شب ها، تدبیر بر دار کردن محمودک در پیش گرفتند. و در جریده های خویش چنان نوشتندی که وی را به سنگ بباید کشتن تا بار دیگر به رغم خلفا هیچ کس عرضه بر کار نباید داشتن و مناعت طبع بر پاسخگویی به هکذا!!!

چون کار ها ساخته آمد، با کمک یاران داری زدن در کران مصلای ملک طهران واجب آمد، که کلاهی در آنجا بر روی دار گذاشتندی تا بر سر وی یا هر کس دیگر که عزم بر دار کردنش داشتند، بر گذارند!! و خلق روی آنجا نهاده بودند. بو خاتم بر نشست و آمد تا نزدیک دار و بر بالایی ایستاد، و سواران رفته بودند با پیادگان تا محمودک بر آورند.چون محمودک بیاوردند،یاران بوخاتم، پذیره ی وی آمدند و دشنام ها دادند؟! و محمودک در آنان ننگریست و هیچ جواب نداد. و چون خواستند تا وی بر دار کنند، همه خلق به درد می گریستند. کلاهی روپوش آهنی بیاوردند،عمداً تنگ، چنان روی و سرش نپوشیدی و آواز دادند سرور رویش بپوشید که گر سنگ خورد سر سالم بماند که هر که دید ببیند و عبرت گیرد بر حال مخالفین!!!

و در آن حال، سخنور دربارش بیامد سوار و روی به محمودک کرد و پیغامی از بوخاتم به وی رساند:« این آرزوی توست که خواسته بودی چون پادشاه شوی بر دارت کنند و حال چون خواهی که جای ما گیری ما بر دارت کنیم که دیگر چنین نکنی!!» و در حال که درست می گفت که چون محمودک والی قصد داشت به جهت عرضه بسیار جای بوخاتم را بگیرد نه به آن جهت که بوخاتم را نعوذ بالله بی عرضه بداند، بلکه بدان جهت که عرضه خویش را از وی بیشتر می دانست و این گناهی کبیره می نمود!!؟

و محمودک البته پاسخ نگفت و وی را بردار کردند و قبل از اینکه بخواهند خَبه اش کنند آواز دادند که بر وی سنگ زنید و هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه زار زار می گریستند، خاصه طهرانیان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند و چون آنان به سنگ زدن مشغول همی گشتند همهمه ای در میان خلق در گرفت. گروهی که خود را اصولگرا می نامیدند و به نظر می رسید که محمودک سرکردگی شان را بر عهده داشت و حال دیگران بر نجات وی اقدام همی کرده بودند. باقرک داروغه، محسنک طلایه دار، اکبرک وزیر و ... از آنان بودند. تا آنان جمع را و بوخاتم و یاران را مشغول کردند، باقرک داروغه محمودک والی را از روی دار بربود و وی نجات همی داد. و این بهانه ای بر بوخاتم و یارانش شد تا صفرایشان دیگر بار بجنبد و علاوه بر محمودک والی، باقرک داروغه و دیگر یارانشان را نیز بر دار بخواهند کشید...

واکنون که من این مرقومه می نگارم، هنوز رندان سیم می گیرند و سنگ می زنند و بر آنان رندان اجنبی نیز افزوده گشته است!؟

این است محمودک و روزگارش. و چندان غلام و ضیاع و اسباب و زر و سیم و نعمت بر سود نداشت. او رفت و بوخاتم و یارانش نیز که دار بر پا کرده بودند نیز برفتند و گر محمودک والی یا باقرک داروغه و یا هر کس دیگر نیز که جای بوخاتم می گرفتند نیز خواهند رفت و این افسانه ای است با عبرت بسیار.و این همه اسباب منازعت و مکاوحت از بهر حُطام قدرت به یک سوی نهادند. احمق مردا که دل در این جهان بندد که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند...

 

                                                                                                   با برداشتی آزاد از   

داستان بر دار کردن حسنک وزیر

نوشته ای از ابوالفضل بیهقی

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 18:52 توسط ..:: حامد ::..

Zbody>